عشق مجسم!
او تجسم عشق و عشق مجسم من است
یا هو تو این مدت اوضاع خیلی بر وفق مراد بود! چندین روز تعطیلی پیاپی داشتیم و منم مدتیه سر کار نمیرم (دلایلشو هر وقت وقت شد براتون میگم) آقاجون هم یه روز مرخصی گرفت و این دوتا پنجشنبه، بعد یک سال هردومون با هم خونه بودیم... واااااااااااای که چقدر قشنگ بود این روزها.. با هم نهار می خوردیم.. با هم رفتیم حرم.. با هم رفتیم عزاداری.. با هم رفتیم خداحافظی و بدرقه ی راهیان کربلا.. با هم بودیم و برای هم.. بعد از مدتها زندگی عجله ای و همیشه در ضیق وقت! (اخه ما هردومون تو این یه سال روزی ده ساعت سر کار بودیم!) واقعا این یکسالی که سر کار میرفتم دلتنگیهام بیشمار شده بود .. هر روز صبح حالم گرفته بود..و این یک هفته انگار تلافی همه ی اون یکسال رو میخواستم در بیارم! خیلی موفق نشدم اما بازم خیلی خیلی خوب بود.. حس میکنم یه هفته ست که رفتیم سفر! یعنی یک ریفرش روحی روانی بوده برام... با اینکه کار خاصی صورت نگرفت و زندگی طبق روال معمول پیش می رفت اما لحظه به لحظه ش لذت بخش بود.. البته سر مون خیلی شلوغه و باز هم نمیشد خیلی با هم باشیم؛ هم اقا جون امتحان داره و هم من.. اما خیلی غنیمت بود... لحظات با هم بودنمون... خدایا این لحظات لذت بخش رو از ما و همه ی کسانی عشقشون رو از تو دارند و به خاطر تو عاشق شده اند؛ نگیر... پ.ن: ممنونم از محبت هاتون.. واقعا ممنونم.. ببخشید کم میام.. یه هفته ای هست که یهو قصد ارشد کرده م! دعا کنید قبول بشم! هرچند کسی رو نمیشناسم که یه ماهه ارشد قبول شده باشه اونم وقتی که رشته ای که شرکت کرده هم رشت ی لیسانسش نیست!!! ولی دعا کنید! هیچ کاری نشد نداره! بازم میام تند تند... البته بعد ارشد انشاء الله یا هو سلام. بچه ها یه مدت سرم شلوغه نمیتونم بیام نت! اینترنتم هم داره قطع میشه خیلی کمتر میتونم بیام و سر بزنم! نه اینکه همه تون خیلی نگرانم بودین تو این مدت! گفتم بیام خبر بدم از نگرانی در بیاین! تا دیداری دوباره فعلا بدرود.. دوستتون دارم.. یا هو! دیدم بچه ها تو وبهاشون فال حافظشون رو گذاشتن که شب یلدا براشون اومده.. یاد فالی افتادم که با بچه ها نشسته بودیم و فال حافظ می گرفتیم. همه بچه ها منو به عشقولی بودن و عاشقی می شناختن. یادمه همه میگفتن ببینیم مال این چی در میاد. وقتی فال رو باز کردم غزلی اومد که بیت اولش این بود: عشق بازی و جوانی و شراب لعل فام مجلس انس و حریف و همدم و شرب مدام ساقی شکردهان و مطرب شیرین سخن همنشینی نیک کردار و ندیمی نیک نام شاهدی از لطف و پاکی رشک آب زندگی دلبری در حسن و خوبی غیرت ماه تمام و الی آخر! اون روز همه گفتن خب اگه واسه تو این غزل نیاد واسه کی بیاد دیگه! هنوز، هر وقت بچه ها رو می بینم میگن اون فالی که واسه تو اومد دیگه آخرش بود!! این غزل، تو حافظه ما به نام تو ثبت شده! پ.ن1: خدا رحمتت کنه حافظ که اساسی ما رو روسفید کردیا! پ.ن2:امسال شب یلدا از بس حرف زدیم و بازی کردیم که اصلا وقت نشد فال بگیریم! یا هو! وقتی دلت برای یکی تنگ بشه و نتونی حستو درست حسابی براش توصیف کنی، خیلی فاجعه ست! اونقدر صبحها دلم تنگ میشه؛ تنگ میشه، تنگ میشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه که خدا می دونه! فکر می کنم فقط خدا میدونه! خودمم نمیدونم! وسعت دل تنگیم برای خودم هم قابل درک نیست انگار.. واقعاً وقتی شاعر میگه "والله که شهر بی تو مرا حبس میشود" در مورد منه! هرجایی بدون تو مرا حبس میشود.. حبس! می فهمی آقاجون؟! هرجایی بی تو مرا حبس میشود.... هرجایی بی تو مرا حبس میشود... آنقدر که آوارگی کوه و بیابانم آرزوست. . . دلم برای همه خوبی های عالم تنگ شده.. تو همیشه منشاء همه خوبیهای عالم هستی برای دلم.. + مطلب مرتبط: دل تنگی هرکار کردم نشد ننویسم! واقعاً بهم فشار اومده! بسم رب الحسین(ع) چی میشه که در یک لحظه سرنوشت دنیا و آخرت آدم عوض بشه.. چی میشه که همسری داشته باشی که تو را بهشتی کند! دربست تا بهشت بفرستد تو را! تصمیم گرفته بود دیگر نجنگد.. تصمیم گرفته بود وارد دعوا نشود.. تصمیم گرفته بود...آه که چه تصمیمی! امام قاصدی در پی او فرستاد اما او تصمیم گرفته بود به سوی امام نرود... تصمیمش را گرفته بود اما یک همسر بهشتی، همنشینش بود: "پناه بر خدا! پسر رسول خدا تو را می خواند و تو در رفتن تردید می کنی؟!" و او به عرش رفت! با همین تلنگر همسرانه! یا ابا عبدالله! چه بود بین شما و زهیر بن قین که دلش به آنی زیر و رو شد؟! چه کردید با دل زهیر، چه گوشه چشمی بود به همسر زهیر که همسرش را بهشتی کند.. یا ابا عبدالله! تمام زندگیم محتاج همین گوشه چشم شماست!! کاش همسرانمان را بهشتی کنیم.. دربست تا بهشت...







واسه همین این فال قبل رو گذاشتم!



![]()
